2 خط خطی
ساعت 19 به قلم هیچکس! |
|
|
سایه های قدیمی!
|
|
این مطلب را تازگیها توی دفتر یادداشتم پیدا کردم. درست پاییز هشتادو شش دقیقا همان زمانی که از تمام زندگی ام بیزار و ناامید بودم. اما حالا یک خورده دلم روشن است. توی این دو سال که گذشت، شاید خیلی خوب نبود اما تجربه هایی را تکرار کردم که باورش هم برایم سخت بود. تقریبا از بهار سال هشتاد و پنج دچار یکجور یـأس بی پایان بودم. چنگ انداختم به زندگی، با دلخوشی های کوچک شروع کردم تا خرده های شکسته ام را جمع کنم. کم کم اما توانستم خودم شوم. حالا که به گذشته نگاه میکنم میبینم خداوند چقدر مهربان است. با تمام وجود او را شکر میگویم. حالا میبینم چه چیزهایی را از دست داده ام به خاطر یک تمنای بی حاصل! اما هنوز زندگی لبخند میزند و من دلم به خنده ی همه ی بچه هایی که دلشان خوش میشود به یکدانه بستنی مگنوم، خوش است.این روزها در آستانه ی یک تغییر بزرگم. یک تغییر باور نکردنی! و معجزه..گاهی چقدر بی سر و صدا وارد زندگی آدم میشود.
به نام خدای همیشه مهربان
دلم یک شهر پاییز میخواهد چیزی شبیه برگ ریزان همیشگی شبیه رنگارنگی فصلی که همین الان دارد میاید . این روزها خیلی میشود که به گذشته ام فکر میکنم. میدانی؟ خیلی رفتنها شبیه مرگند، و خیلی ها شبیه سرطان و بعضیها هم شبیه پاییز میشوند. میگویم خیلی رفتنها شبیه مرگند، دو روز اول که شیون میکنی، دو روز دوم هم که پر از بوی گلاب و خیسی خاک آب خورده میشوی، و دو روز آ[ر هم طعم شیرین خرما و حلواست که لای دندانهایت را میگیرد. بعضی رفتنها هم شبیه سرطان میمانند، اولش انگار نه انگار که خبری شده است، که خرد شده ای یا شکسته ای اما کم کم توی تمام سلولهای بدنت یک داغ مینشیند، جا خوش میکند، ریشه میدواند و تو آرام آرام خشک میشوی،میپوسی و زنده زنده میمیری! خیلی زودتر از آنچه فکر میکنی قالب تهی میکنی به همین سادگی یک روز میبینی که هیچی از تو نمانده است. همه اش را جویده اند همان موشهای سرطانی تمام وجودت را جویده اند. بعضی از رفتنها هم شبیه همین پاییز میمانند. می فهمی که چه میگویم. میدانم که میفهمی. خیلی از رفتنها توی رنگارنگی لذت همان دلگرفتگی همیشگی و دوست داشتنی میمانند. آنقدر که دلت پر از حسرت برگ ریزان میشود و تنت همچنان که زیر سوز پاییزی میلرزد، باز هم داغ داغ است. این روزها بدجوری دلگرفته ی پاییزی ام، امروز همین اول صبح که بیدار شدم سرم درد میکرد. دست بردم یک قرص نیمه بردارم. دیدم همه ی قرصها را همان دیشب جویده ام. گاهی اوقات توی چشمهای زمین، خواهش یک دل سیر خزان را میبینم. شبیه چشمهای خودم که توی آینه، پاییز را باور میکنند. باران! این عروس شعرهای ایرانی، بدجوری آرام است. آنقدر که حتی صدای ریز قدمهایش را روی شیشه نمیشنوم. دلم هوای هیاهوی باران کرده! چه خیالی دارم من و چه دل خوشی که باران را صد ا میزنم. دل آدم چه چیزهای کوچک و دست نیافتنی یی را میطلبد! باران است! باز باران! دلم هوای شهری از پاییز کرده و خیال یک وجب خاک پاییزی! فقط همین! 29 آبانماه 86/تهران/ |
2 خط خطی
ساعت 19 به قلم هیچکس! |
|
|
به کسی یا چیزی نمی اندیشی، درب آرام آرام باز میشود چشمهایت میسوزد . به اینجا که میرسی می ایستی. قدم از قدم برنمیداری. نمیتوانی. میلرزی. پوستت میلرزد. این را خودت هم میبینی. لحظه ی رهایی باید لحظه ی زیبایی باشد اما چرا میلرزی؟ حالا که از زندان چندین ساله بیرون آمده ای باید خوشحال باشی اما چرا میلرزی؟ من این لرزش را روی پوستت میبینم. دستان من هم میلرزد. انگار تمام تن من هم میلرزد. خیلی وقت میشود توی این زندان مانده بودی آنقدر که تنها تبدیل به تصویری متحرک شده بودی. این را میدانم. آنقدر توی این زندان مانده بودی که همه خیال میکردند تو حقیقت تمام تصاویری، شاید هم فکر نمیکردند که تو حقیقت باشی، همه اش تصویر شده بودی نه حقیقت. پشت این دیوار حبس، پشت این دیوار شیشه ای مانده بودی، ،باور کن سخت است میدانم. اما حالا همه چیز تمام شده است. باور کن تمام شده است، تو رها شده ای باور کن. تنت میلرزد و این لرزش روی تمام پوستت میلغزد. این را میبینم. از رها شدن می هراسیدی یا به حبس زنده بودی؟ در حبس نفس کشیدن راحت تر است؟ چرا نفست بند آمده و میلرزی؟ باور کن تو دیگر مجبور نیستی تصویر باشی، تو میتوانی حضورت را فریاد بزنی، تا همه باور کنند تو پشت این دیوار محبوسی بودی که به حبس نفس میکشیدی. باور کن تو میتوانی حالا حضورت را فریاد شوی.... اما نفست بند آمده، میلرزی و به زندان شکسته ات مینگری. زندانی که سالها تو را دروغ میخواند و تو را ایمان حضورت را از همه کس میگرفت. اما تو هستی، تو بودی حتی آن زمان که پشت زندانی از شیشه های صیقلی به آهن، محبوس تصویرِ بودنت شده بودی. حالا آینه شکسته، تو از آینه بیرون جستی، از زندان همیشگی ات، حالا تصویر نیستی، حقیقتی، این سمت تمام آینه ها رسیده ای، باور کن رها شده ای. نترس، شک نکن. آمده ای تا ایمان به بند همیشگی ات را مانند همین آینه بشکنی. تو حالا اسیر هیچ آینه ای هیچ زندانی و حتی هیچ انعکاسی نیستی. میلرزی. آینه شکسته و تو از آینه بیرون جستی. ایستاده ای و پوستت میلرزد. من این را به وضوح میبینم. آینه شکسته و تو آرام آرام محو میشوی. مانند همان آینه ی شکسته که زندانت بود محو میشوی کوچک و کوچک و کوچکتر، محو میشوی بهمین سادگی، تمام میشوی! فقط همین! |
2 خط خطی
ساعت 11 به قلم هیچکس! |
|
|
ساحــــــــــــــل
آفتاب وسط آسمان است و همه ی زمین و آسمان آبیست. آبی. آفتاب پوستم را میسوزاند. موجها می آیند و می روند. گاهی آنقدر نزدیک میشوند که از میان انگشتان پاهایم عبور میکنند. و باز میگردند. و توی این عبور شن ریزه ها لا به لای انگشتان پاهایم جا می مانند. به سمت آبی ِ نزدیک به زمین میروم. کم کم موجها به زانوهایم میرسند. دریا خنک نیست اما گرمای مطبوعی دارد. آب شور ماسه دار با گرمای مطبوعش از میان پاهایم عبور میکند،میرود و باز میگردد. باد میوزد، پاهای خیسم خنک میشود از عبور نسیم دریایی. می نشینم. تنم خیس میشود. لرزش عمیقی از تمام تنم میگذرد. نمیخواهم بمانم. باید بروم. همیشه اینطور باور میکردم که باید رفت. اما کجا؟ میان این انتهای ناپیمودنی کجا میتوان رفت که جایی باشد برای رفتن. وقتی نه قایقی داری و نه راهی برای رفتن. باور دارم که باید رفت اما بی قایق؟ تن به تن خیس دریا بدهی و بروی؟ شاید باید ماهی شوی و شنا کنی تا آن طرف دریاها شاید هم نمیدانم شاید هم باید پرنده شوی پرواز کنی تا آن طرف تمام آبی های بی انتها؟ چطور میتوان رفت؟ موجها می آیند موجها میروند به همان سرعتی که آمده بودند و نه با همان شدتی که می آمدند. آرام تر. حالا موجها با شدتی هیجان زده میشوند و به سمت ساحل هجوم می آورند که گویی این سمت ساحل جایی برای زندگی است اما با همان شدت بر خاکِ پر از ماسه میخورند و می شکنند. باز میگردند، اما نه دیگر با شدتِ پیش، آرام و آهسته پا پس میکشند از این ساحل ماسه ای. ماسه های نرم. ریز. شاید اگر ین ساحل سنگی میبود موجها بیشتر میشکستند. بیشتر و این شکست به این پاپس کشیدن ِ آرام نمی انجامید. موجها گاهی میتوانند. میتوانند سنگها را حتی توی دل سنگها را خالی کنند اما اگر سنگی باشد برای خالی کردن. حالا موجها با شدتی باور نکردنی روی هم سوار میشوند روی هم میلغزند از هم پیشی میگیرند تا با همان سرعت و دستپاچگی که می آیند خود را بر زمین ماسه ای بکوبند. تا بشکنند. یکی پس از دیگری. باورم نمیشود شدت موجها مرا که بر زمین نشسته ام از جا می کند و روی خود سوار میکند. من هم میروم روی آب و موجها مرا نیز میکوبانند بر همین ماسه های نرم و ریزی که آنها را میشکند به گونه ای میشکند که دیگر اثری از غرش موجها نماند شاید اگر ساحل اینجا سنگی بود شکست هر موج ، موجهای ریز کوچکتری را میزایید اما ساحل ماسه ای و نرم اینجا موجها را در خود حل میکند حتی شکستشان را و آنوقت تلی از آبهای آرام و سرخورده با دستهای باد عقب میروند. خیس شده ام. تمام تنم خیس شده است. آب گرم است و آفتاب با تمام لطفش تن آدم را میسوزاند. نشسته ام و موجها می آیند و موجها میروند. یک مشت ماسه را بین انگشتانم نگه میدارم. موج میزند از میان انگشتانم نفوذ میکند و باز موج میزند و باز به میان انگشتانم نفوذ میکند. مشتم را که باز میکنم، چند دانه ماسه از یک مشتِ آن، مانده است. موج که می آید همین چند دانه هم از دستم خالی میشود. مشت بسته ی من خالی از ماسه میشود بهمین راحتی یک مشت ماسه را به آب میدهم. یک ساحل ماسه را چطور میتوان به آب داد؟ نمیدانم.باید بروم شاید مثل یک پرنده پرواز کنم شاید هم مثل یک ماهی شنا کنم.نمیدانم. کاش ساحل اینجا سنگی بود. فقط کاش. من تلاطم بی پایان امواج را دوست دارم حتی اگر نتوانی در آن شنا کنی یا یک مشت ماسه را توی دستت نگه داری! فقط همین! |
2 خط خطی
ساعت 17 به قلم هیچکس! |
|
|
یگانگی در ظلمت!
|
|
گربه کوچکی را توی بغلش گرفته و از پله ها بالا می آید. من دارم از پله ها میریزم . یک دستم به نرده ها تکیه کرده و دست دیگرم از کتف آویزان است.از من عبور می کند. شاید! شاید هم به حالش حسرت میخورم. چون می تواند بخندد. کاری که من این روزها نمیتوانم. از پله ها میریزم و جلوی درب ساختمان می ایستم. آهسته درب را باز میکنم و از ساختمان جدا میشوم. نزدیکیهای غروب است و سایه های کشده شده روی آسفالت، بلند و بلندتر میشوند. توی خیابان قدم میزنمو سیگارم را می دودانم. آدمها میروند. آدمها می آیند. آدمها گاه هم می ایستند. اما این سایه هایشان است که از خودشان پیشی میگیرد و بلند و بلندتر میشود. دود سیگارم را میخورم و خیلی سریع تف میکنم. به نقاشی ام میاندیشم. هر روز همین موقع توی خیابان قدم میزنم، سیگار می کشم سایه ها را می شمرم و به نقاشی توی تابلو ام فکر میکنم.دیگر عادت روزانه ام شده است. زمین پر از سایه های بلند شده است سایه ها در هم فرو رفته و آدمها از سایه ها کوچکتر و کوچکتر میشوند. چراغها روشن میشود این یعنی شب شده ، به من چه که شهر شب را محاصره کرده باشد؟ خب این هم می تواند خوب باشد. لااقل همه سایه ها بساطشان جمع میشود و یک سایه بیشتر نمی ماند سایه ی شب! همه ی شان توی شب محو میشوند. بزرگترین سایه ای که تابحال دیده ام همین شب است. سیگارهایم تمام میشود. ته مانده ی سیگارم را هل میدهم توی دهانم و شروع میکنم به جویدن! تصویر نقاشی ام آرام آرام میآید توی ذهنم. شهر رو به خاموشی و سکوت میرود و تلاش چراغهای سوسو کنان برای شکست شب به جایی نمیرسد. همه جا تاریک و تاریکتر میشود و چراغها یکی یکی خاموش! دیگر سایه ای جز شب روی زمین میبینم. همه مان زیر سایه ی یک ظلمت رفته ایم.س تصویر نقاشی ام می آید توی ذهنم.تصویری از یکعالمه سایه که دارند به سمت ظلمت مطلق میدوند و از هم پیشی میگیرند. ظلمتی که همه شان را می بلعد و بزرگ و بزرگتر میشود. حالا نقاشی ام را یافته ام. آن را توی مشتم میگیرم و درست مثل سایه ها که بر صورت هم میکوبند و میدوند و برهم تنه میزنند به سمت خانه میدوم.گربه اش از پله ها میریزد و ناله میکند. من به سرعت عبور میکنم تا سایه هایم را تصویر کنم. سایه های دوانی که در هم میغلتند تا به وحدت تاریکی برسند تا بالاخره شب فرا رس، فربه شود و تن سیاهش را همه جا روی همه چیز پهن کند.فقط همین!
|
2 خط خطی
ساعت 23 به قلم هیچکس! |
|
|
پاهايم بوي مردگي ميدهد و همينطور دستانم. كمي جابه جا شدن هم بد نيست. سرم را تكان كه ميدهم كمي خاك ميريزد از صورتم پايين. تمام ديوارها را ميشناسم هرچند كه مدتهاست كور شده ام و ديگر توي حلقه ي چشمهايم خاليست..هيچ نيست. چه فرقي ميكند اگر چشم هم داشتم جز ظلمت مطلق چيزي را نخواهم ديد..جز روياي يك روز حقيقي...همه اش باطل شده است...شناسنامه ام را ميگويم. ديگر هيچ روزي از روزهاي خدا را نخواهم ديد اين را ميدانم. همينجا دفن خواهم شد توي همين خاك هاي كثيف مدفون خواهم شد. شايد هم ريشه كنم. از توي خاكي كه زندانم بود و حالا قبرم ميشود. كسي چه ميداند؟ شايد تنها راهش اين باشد كه ريشه كنم از اين خاك بگذرم تا يك روز ديگر را ببينم...شايد زنده شوم.... كسي چه ميداند؟ريشه هايم جان ميگيرند چون اين خاك سالهاست كه نمدار است و كلي آدم تويش مرده اند. براي همين هم هست كه ريشه ميكنم و سر از خاك در مي آورم. شايد گاه كمي بعيد به نظر برسد اما ايمان به چيزهاي نيامده تو را دلخوش ميكند. حالا خيلي وقت است كه ريشه كرده ام. دستهايم پوسيده و پاهايم خاك شده اما ريشه كرده ام با هزارتا دست و هزارتا پايي كه همه شان زنده اند باور كن.اما نميدانم چي هستم. خورشيد خواهد گفت.... فردا كه سر از خاك درآورم. آنقدر قد كشيده ام كه فردا متولد شوم. همين فردا كه بيايد را ميگويم....باور كن.... باور كن.... خيلي وقت است ريشه دوانده ام....فردا سبز خواهم شد.. همين فردا كه بيايد...باور كن....خيلي وقت ميشود كه ريشه دوانده ام.....سبز خواهم شد.....سبز سبز..باور كن.....
. |
2 خط خطی
ساعت 17 به قلم هیچکس! |
|
|
آوار....
|
|
یک روشنایی خفیف زندان را دربرگرفته.....
یک گوشه نشسته ام و زیر نور آن سه تار را کوک میکنم.
سربعضی از انگشتهایم پینه بسته اما چه فرقی میکند وقتی من با تمام ذوقم این سه تار پیر را کوک میکنم. با تمام ذوقم به زندگی...
این یکی شمع اگر تمام شود و کار کوک این سه تار به پایان نرسد...... نمیدانم...
به دیوار تکیه میکنم. تمام کتفم درد میکند. از بس روی این سه تار خم شده ام....
کارم تمام میشود..
نور شمع رو به مرگ است. روی تاریکی آنقدر میلغزد تا خفه میشود. توی ظلمات، سه تار را به دستم میگیرم و شروع به نواختن میکنم. آرام آرام گرمای مطبوعی اطرافم را فرا میگیرد.
دیوارهای زندان تاریک از صدای تار میلرزند و آرام پا پس میکشند.احساس میکنم زمین خیس میشود..دیوارها مثل شمعی که چند دقیقه ی پیش خفه شد در حال ذوب شدن هستند.
زیر پایم پر از مایعی از دیوارهای اطرافم میشود و دیوارها کوتاه و کوتاه تر میشوند... من همینطور به نواختن ادامه میدهم. دیوار ها ذوب میشوند و زیر پایم پر از مایعی از دیوارهای ذوب شده میشود..دیوارها پایین و پایینتر می آیند...
من روی زمین توی تاریکی این زندان نشستهام و سه تارم را منواز...
شمعم خاموش شده و دیوارها در حال ذوب شده هستند....
من سه تارم را مینوازم.....
چیزی شبیه سقف به سرم میخورد..
.دیوارها آنقدر پایین آمده اند که سقف زندان به زمین نزدیک شده است...
سقف به سرم برخورد میکند و زیر پایم مملو از مایعی از دیوارهای ذوب شده است و من هنوز هم مینوازم.
گردنم را خم میکنم و سرم را به سمت پایین نگه میدارم تا فشار پایین آمدن سقف را تحمل نکنم.
اما سقف همچنان پایین و پایینتر می آید و من دیگر نمیتوانم بنوازم...
دست و پایم بهم گره خورده و فضای زندان به اندازه ی یک قوطی کبریت در حال کوچک شدن است. ...
دیوارها مدام کوچک و کوچکتر میشوند و زیر بار سقف در حال له شدن هستم..
تقریبا روی زمین در فاصله ی میان سقف و مایعی از دیوارهای ذوب شده مچاله شده ام.
استخوانهایم در حالخرد شدن است و دیگر هوایی نیست تا نفس بکشم..
تقلایم بیفایده است دیوارها مدام ذوب میشوند...
زیر بار سقفی که در تمنای چسبیدن به زمین است دارم له میشوم...
استخوانهایم یکی پس از دیگری خرد میشوند..
نمیتوانم فریادی بزنم...
سه تارم هم داغان شده توی تاریکی چیزی نمیبینم....
درد تمام تنم را میفشرد...سقف مرا کاملا له کرده است...
نمیدانم مرده ام یا زنده؟ حالا دیگر سقف به زمین چسبیده و تمام دیوارها ذوب شده اند و من در فاصله ی میان سقف و زمینی که پر از مایعی از دیوارها بود له شده ام..
خرد شده ام...
گردنم شکسته است..
رمقی ندارم اما سقف بازهم بر من فشار می آورد.
تنها میتوانم سرم را بالا کنم...چشمهایم برای لحظه ای باز میشود...
خودم را میبینم که در انتهای فتیله ی یک شمع سوخته توی مایعی از شمع ذوب شده له شده ام
....من ...
دقیقا در انتهای فتیله ی یک شمع ذوب شده مانده ام...زیر آواری از یک شمع خاموش!
فقط همین! |
2 خط خطی
ساعت 13 به قلم هیچکس! |
|
|
غريبه!
|
|
بارون نرمه و مثه يه خط ممتد از آسمون تا زمينو هاشورميزنه. دستهام توي جيب كاپشنم فرو ميره. باد كه از تن خيس قطره هاي بارون ميگذره سوز بدي داره. پاييز اينجا هميشه همينطوريه، پر از بارونهاي ملايم اما سرد! خيابون خلوته درست مثل همه ي روزاي بارون زده، مردمِ ترسو خزيدن توي لونه هاي آجريشون. آهنگ حركتم تندتر از هميشه است. تقريبا ميدوم ، دنبال يه قهوه خونه، كافه يا جايي ميگردم كه بخزم توش از دست اين بارون لعنتيه دوست داشتني! حالا آسمون اينقدر زارزده كه به هق هق افتاده، تمام شلوارم گِلي شده و اين بيشتر عصبيم ميكنه... بالاخره اينجا رو پيدا كردم. يه كافه ي درهم و پريشون درست مثل آدمايي كه توش رفت و آمد ميكنن....سرمو ميون شونه هام قايم ميكنم و دستمو از جيب كاپشنم درميارمو وارد كافه ميشم. دود سيگارو سيگاري حساسيتمو بيشتر ميكنه... ولي خب نسبت به بيرون گرماي لذتبخشي داره وقتي از ميون اونهمه خيسي و سرماي گريزناپذير خيابون، اين دود گرم ميشينه روي صورت سرخ شده از سرماي آدم، يه حس خوب مطبوعي ميدوه توي صورتت. يه گوشه ي دنج گير ميارمو يه چاي طلب ميكنمو از پنجره ي بخار گرفته ي كافه، بيرونو تماشا ميكنم. هنوز سردمه و نم بارون روي لباسام نشسته...از دهان آدمهاي توي خيابون بخار ميزنه بيرون... و بارون يه بند ميباره..... هنوز رد سرما رو توي سرانگشتام حس ميكنم. چاي گرمه و دستم كه استكان داغ رو بغل ميگيره هيچ حسي ندارم. سر انگشتام بيحس شدن.. دستم اونقدر بي حس ميمونه تا گرماي چايي بر تمام سرماي سرانگشتام غلبه ميكنه... احساس سوزش ميكنم و دستمو از استكان دور ميكنم. بارون داره زور آخرشو ميزنه و گِل روي شلوارم خشك شده. صداهاي درهمي كه توي كافه روونه احساس زندگي رو بهم ميده. شيشه عرق كرده و آدماي اونور شيشه توي بارون ، ميدون و شلواراشون گِلي ميشه. درب كافه باز ميشه و دوتا خانوم جوون، وارد ميشن. چشمم دنبالشون ميكنه تا ميان و نزديك من ميشينن. لباسهاشون خيس و گِليه و حركاتشون پر از عشوه وناز و لوندي! سر موضوعي بحث ميكنن كه چيزي ازاونو سردر نميارم. همونطور كه صورتم سمت خيابونه، تمام حواسمو جمع اون دوتا خانوم ميكنم. خيلي آروم صحبت ميكنن. حرفهاشونو يكي درميون ميشنوم و يك چيزهايي دستگيرم ميشه.هنوز درست حسابي گرماي كافه روي لباساي خيسشون ننشسته كه يكشون بلند ميشه و از كافه ميزنه بيرون. اون يكي بي تفاوت، با فنجون قهوش بازي ميكنه. موهاي پريشون از پريشوني بادو بارونو ميون روسري كوچيكش قايم ميكنه و قهوه نخورده عزم رفتن ميكنه. منم دنبالش راه مي افتم. از كافه بيرون ميام . زمين اونقدر بارون خورده كه داره بالا مياره . تمام سطح خيابون رو آب گرفته. بارون تموم شده . با اينكه زمين خيسه اما آسمون خشك و سرده. انگار نه انگار همين نيم ساعت پيش آسمون داشت اشكاشو به زور توي حلقوم زمين فرو ميكرد. آسمون ملون دروغگو! دنبال اون زن راه مي افتم. كوچه به كوچه ميرم دنبالش. بعد از يه چندتا خيابون كه با فاصله ي نزديك دنبالش ميكنم حالا متوجهم شده. ... به راهش ادامه ميده. هوا تيره و ابريه و بادي كه از زمين آبديده ميگذره هنوز هم سرد و سوزنده است. تمام شلوارم گِلي شده و اون تمام دامن بلندش پر از كثافت و گِل ولاي شده. برميگرده و نگاههاي معني دار و پرسشگرشو ازم ميگذرونه..يه ليخند كوتاه ميزنم. منظورم رو ميفهمه......اينو حدس ميزنم چون منو دنبال خودش ميكشونه گاهي برميگردهو از اينكه دنبالش ميكنم مطمئن ميشه.... با عشوه اي زنانه راه ميره كه آدم رو بي اختيار مجذوب خودش ميكنه.... با شيطنت برميگرده و گاهي لبخند معني داري ميزنه..... كم كم دارم از اين دنباله روي خسته ميشم كه بالاخره توي يه كوچه ميپيچه. منم ميپيچم. كوچه خلوته و خبري از اون نيست. فقط درِ يكي از خونه ها بازه. فكر ميكنم بايد خونه ي زن همينجا باشه....كفشهام گِلي شدن و پادري رو كثيف ميكنن. دنبال رد كفشهاي گِلي زن رو ميگيرم و از پله ها بالا ميرم. طبقه ي سوم واحد سمت راست. درش بازه. با دست هلش ميدم و كامل باز ميشه. زن روسريشو از سرش درآورده روي كاناپه نشسته و به من زل زده. ميخنده. كفشهام پادري رو كثيف ميكنه. زن روسريش رو روي كاناپه انداخته و موهاي پريشون از پريشوني باد رو روي شونه هاي ظريفش ريخته. به كاناپه تكيه داده و به من اشاره ميكنه كه وارد بشم. وارد اتاق ميشم و درب رو پشت سرم ميبندم. گِل شلوارم روي قالي اتاق مي افته. زن دكمه هاي مانتوشو يكي يكي باز ميكنه. من ميرم روي كاناپه وكنارش ميشينم.زن لبخند ميزنه.ميخواد چيزي بگه اما اشاره ميكنم كه ساكت باشه. حرفهاشون رو با اون خانوم ديگه توي كافه شنيده بودم. حرفهاشون رو جويده جويده شنيده بودم. بهم نزديك ميشه دستهاش سرده درست مثل دستهاي من.دست سردش ميپيچه دور گردنم و تمام موهاي پشت گردنم تا پايين ستون فقراتم سيخ ميشه. دستش سرده اما تن داغي داره..... اداهاش درست مثل گربه ي دست آموز ملوسيه كه خودشو واسه ي هر غريبه ي ناآشنايي لوس ميكنه.... از كاناپه بوي تن آدمهاي غريبه بلند ميشه و دماغمو اذيت ميكنه.... خودشو بهم نزديك ميكنه و تنشو به تنم ميماله...منتظره.... دستش رو ميگيرم و مچشو فشار ميدم. ميخنده انگار كه خوشش اومده باشه. مچ دوتا دستاشو ميگيرم و فشار ميدم. باز ميخنده. من محكمتر فشار ميدم. با لوندي كه از اول ورودش توي كافه داشت ميگه: آآآآخ...دردم مياد ... نـــكـــن.... و من با همون جديت دستش رو محكمتر فشار ميدم. حالا ديگه نميخنده. عشوه هاشو و خودشو از روي كاناپه جمع و جور ميكنه و ميگه: چي كار داري ميكني؟ دردم مياد ول كن ديگه. من مچ دستشو اونقدر فشار ميدم كه صداي قرچ قرچ استخوناشو ميشنوم. صورتش قرمز شده و ميخواد جيغ بكشه. سرمو تكون ميدم كه اين كار رو نكنه. ترس ميدوه توي خون زير پوست صورتش. عرق ميكنه و ديگه عشوه اي در كار نيست. ميگه: مرتيكه ي ديوونه چي از جونم ميخاي ؟ ولم كن از خونم برو بيرون آآآآآآآآآآي..... دستمو ميزارم روي دهنش و اون تقلاهاي بيخوديشو براي فرياد زدن ميبينمو ميخندم. آروم به سمت عقب هلش ميدم و پخش ميشه روي كاناپه منم مي افتم روش. دستم هنوز روي دهنشه. دست و پا ميزنه و چشمهاش از شدت ترس درشت ميشه و تند تند نفس ميكشه. مي افتم روش و گِلهاي شلوارم كاناپه رو كثيف ميكنه. با دستش مشت ميزنه به كمرم. منم يكي محكم ميخوابونم توي گوشش.يه لرزه ميوفته توي تنش و چشاش برق ميزنه...مات و و حشتزده نگاهم ميكنه و از ترس بيحركت ميشه. همونطور كه روي مبل پخش شده و خودمو روش انداختم و بهش تسلط كامل دارم، سسرمو ميبرم جلوي صورتش طوريكه نفسش به صورتم ميخوره و وحشتشو حس ميكنم. زمزمه ميكنم: اون جواهرات....كه توي كافه صحبتشو ميكردي....كجان؟ زن ميلرزه. حالا من روي تمام تن ظريفش پهن شدم و نميتونه از جاش تكون بخوره. سرشو تكون ميده كه انگار نميفهمه درباره ي چي حرف ميزنم. همونطور كه يه دستمو جلوي دهنش گذاشتم، با دست ديگم مچ دستشو ميگيرمو فشار ميدم. ناله ي ضعيفش ميون دستاي من خفه ميشه. صداي شكستن استخونهاي مچش مياد. تقريبا بيحال شده و ناي جيغ كشيدن هم نداره.خيسي عرقش لباسهامو خيس ميكنه. ميلرزه . با چشمهاي بيرمقش به گنجه اي كه ته اتاقه اشاره ميكنه. مچ دستش رو ميچرخونم و يه صداي خرده شكسته ميشنوم. از درد به خودش ميپيچه و فرياد ضعيفي ميكنه و همونطور كه ضعف كرده خودشو رها ميكنه . من دستمو از روي دهانش برميدارم. ناي حركت يا حرف زدن نداره.از روي كاناپه بلندش ميكنم و تا گنجه ميكشونمش.به طبقه ي دوم گنجه اشاره ميكنه. ولش ميكنمو مي افته روي زمين و مثل گربه هاي زخمي ناله ميكنه. جعبه ي جواهراتو باز ميكنمو سِت برليان رو برميدارم. زن اشك ميريزه. ميشينم روبه روش. زن نفس نفس ميزنه و ترس و وحشتو دردصورتش رو كبود كرده.... به دست سالمش نگاه ميكنم. مچشو محكم ميگيرم زن ناله ميكنه التماس و اشكش باهم مخلوط ميشه و سعي ميكنه دستشو از دستم بيرون بكشه و با تمام توانش فرياد كمك بخواد. دست سالمش رو ميچرخونم. زن جيغ ممتد و كم صدايي ميكشه و از هوش ميره. بلند ميشم. سِت برليانو توي جيب كاپشنم ميزارمو روسري زنو از روي كاناپه برميدارمو ميندازم روي سرش. از آپارتمان دور ميشم. بعد از بارون يكساعت پيش، حالا نوبت سوز پاييزيه كه از لباس آدم بگذره و تمام تنتو بلرزونه... نفسهام شبيه ابراي كوچيك از جلوي صورتم ميگذرن. حالا از خونه ي زن خيلي دور شدم. دستامو توي جيب كاپشنم ميكنمو گِل شلوارمو تميز ميكنم و از خيابون خلوت و سردِ غروبِ پاييز ميگذرم.
|
2 خط خطی
ساعت 12 به قلم هیچکس! |
|
|
نمیدونم
توی سردرگمی موندم آدمی همیشه اسیر ترسهاش میشه و من اسیر اون چیزی که ازش میترسم.. تنها نیستم نعمتهای خدایی زیادن درست همون طوریکه میخام همه چیز همون طوریه که دوست دارم جز.... نمیدونم اما کسی میگه باید صبور باشی و تلاشگر... آره؟ نمیدونم اما من راضیم و این منو خوشحال میکنه.. واسم مهم نیست خودمو دست تقدیر میدمو میرم.. میدونم تهش همه چیز به نفع منه... ولی خب گاهی یه ترس بیخود میره توی وجودم... بهر حال....خیلی وقته قصه ننوشتم.. شایدم این روزمرگی.... باید یکم فکر کنم... این ایمان نیومده .... نمیدونم باهاش چیکار کنم؟ بهر حال مثل همیشه سردرگم و تلاشگر در پی دستیابی به اون چیزهایکه میخام یا راضیم میکنه..گاهی!
|
2 خط خطی
ساعت 16 به قلم هیچکس! |
|
|
منجي!
|
|
سلام....
دوباره باز همان ظلمات ناشناختي و دوست داشتني.. و همان تنهايي كه از آن ميگريزيم....
و باز به آدمهايي كه تو را تكه تكه ميكنند پناه ميبري! چه اتفاق خوشايندي كه مارا جز همين درندگان دوست داشتني .. كسي نيست...
اينم از خط خطي اينبار: دستش را به ديوار ميگيرد وآرام بر ميخيزد. تكيه ميكند به ديوار و نفس كوتاهي ميكشد. صدايي از دورتر ها مي آيد. ميخواهد فرياد كند اما صدا در گلوي خون آلودش مي شكند. صدايي از دورترها نزديك ميشود. ميخواهد كمك بخواهد اما زبان بريده اش او را ياري نميدهد و جز خوني كه بالا مي اورد ديگر چيزي از دهانش خارج نميشود. صدا از چند قدمي او دور ميزند و دور ميشود. سعي ميكند دستانش را بهم بزند تا صدا توليد كند تا كسي او را ببيند تا از ظلمت اين كوچه ي تاريك بن بست رهايي يابد. دست بر هم ميكوبد و پا بر زمين! صدا دور ميشود. دور و دور و دور... دستانش مي لرزد و پاهاي ضعيفش دوتا ميشود و روي زمين مي افتد... خون كشدار شهمراه بزاق از دهان روي لباسش مي ريزد..چشمانش را مي بندد و گوش ميسپارد تاصدايي نزديك شود... |
2 خط خطی
ساعت 22 به قلم هیچکس! |
|
|
خب چند روز پیش روز پدر بود! به من چه؟ چند وقت پیشش هم روز مادر بود....بازم به من هیچ ربطی نداره! این داستان هنوز چرک نویسه! شایدم یکروز بسژارمش دست تیغ اصلاح! کف دستانم عرق کرده و باعث میشود روی سطح صاف دیوار لیز بخورد. به زحمت کف دستهایم را به دیوار میچسبانم. فقط دو حرکت دیگر مانده تا به آخر دیوار برسم. تمام تنم خیس عرق شده است.انگشتان پاهایم روی سطح دیوار لیز میخورد. سرم گیج میخورد. دو سه سانتی به سمت پایین کشیده میشوم. به زحمت خودم را با کف دست و پایم به دیوار میچسبانم. یک نفس عمیق میکشم و برخلاف جاذبه ی زمین سعی میکنم از دیوار صاف به سمت بالا بخزم. چیزی به آخر دیوار نمانده است. عضلات دست و پایم بر اثر فشار منقبض شده اند. چشمانم را میبندم و باز نفس عمیقی میکشم. خودم را به سمت بالا میکشم. چیزی به آخر راه نمانده. به زحمت دستم را دراز میکنم و نوک انگشتم به لبه ی دیوار میخورد. تقریبن تمام این دیوار لعنتی را بالا رفته ام. ابتدا انگشت اشاره ام ، وبعد انگشتهای دیگرم یکی بعد از دیگری به لبه ی دیوار میچسبد. مثل مارمولکی به دیوار صاف چسبیده ام و تمام تنم را روی دیوار میکشم تا کمی بالاتر بروم. آب دهانم را میبلعم. تقلا میکنم و روی دیوار صاف به سمت بالا می خزم. حالا کف دست راستم روی لبه ی دیوار است. به آن فشار می آورم و خودم را به سمت بالا میکشم. دست چپم را هم از دیوار جدا میکنم و فوری از لبه ی ان آویزان میشوم. حالا دیگر تقریبا کارم تمام شده است. با کمک کف دستهایم، آرنجهایم را روی لبه ی دیوار میگذارم و سرم تا بالای لبه می آید. خودم را میکشم و تا کمر از لبه ی دیوار آویزان میشوم. دیگر احتمال افتادنم کم شده است.همانطور که پاهایم آویزان است خم میشوم روی لبه ی دیوار و کمی نفس تازه میکنم. به پهلوی راست میخزم و پای راستم را روی لبه ی دیوار می گذارم.نفس می کشم. حالا دمر شده ام و چند بار نفس عمیقی میکشم.و از هوای تازه ای که از آن سمت دیوار به صورت خیس از عرقم میخورد لذت میبرم. پای چپم هنوز از ان سمت دیوار آویزان است. خنکای نسیم اینطرف دیوار از لباسهای خیسم به تن تبدارم رخنه میکند. از دانه ی عرقی که انگشت بر پوستم میکشد .... قلقلکم می آید. چند دقیقه ای به همین حال می مانم. پای چپم هنوز آویزان است. کاش میتوانستم برای همیشه همینطور روی لبه ی دیوار بمانم.به سمت جلو میخزم. تلاشی برای پریدن به آن سمت دیوار نمیکنم چون پای چپم هنوز از اینطرف دیوار آویزان است. وقت دیگر تمام شده است. هنوز آخرین نفس عمیق را نکشیده ام که زندانبان طنابی که دور پای چپم گره خورده را میکشدو دوباره از لبه ی دیوار به سمت پایین سقوط میکنم! فقط همین! |
2 خط خطی
ساعت 13 به قلم هیچکس! |
|
|
نابهنگام
|
|
.
دورترها لکه های خونیست که آسمان از زاییدن خورشید توی نابهنگام شب، آلوده اش شده.زن پنجره را باز میکند و نفس عمیقی میکشد. دستانش را روی تاق پنجره میگذارد و ابتدای ازلیت را نظاره میکند. آرایش صورتش هنوز دست نخورده ولی موهایش کمی پریشان شده است. بادی که از دروغ صبح کاذب پرشده، روی صورتش میوزد و زن باز تفس عمیقی میکشد. توری که از تاجش آویزان شده ،وی لباس سپیدش افتاده است. شب به آرامی پاپس میکشد و اتاق خواب کم کم جان میگیرد. زن صورتش را از پنجره به سمت اتاق برمیگرداند و توی شلوغی حجله ی خونینش به خاطرات شبی که گذشت می اندیشد. __________________ |
2 خط خطی
ساعت 15 به قلم هیچکس! |
|
|
ابتدای قلم خصوصی دورتر از این |
وب نوشت |
يك نفر دارد حنجره ام را مي تراشد ، براي آوازي خوش در گوشه اي غم انگيز........ اگر بی خوابِ صدای همین چکاوکِ تازه رسته در گلویم هستی ، برایم بگو ! |


